حكيم زجاجى
1307
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به شهر اندرون رفت ايناج شير * به انديشه بنشست مرد دلير فرستاد جاسوس بيرون ز شهر * بگرديد بر گرد لشكر به قهر به گردون همىرفت بانگ رباب * ز مى ديد آن جمله لشكر خراب بيامد نهفته به ايناج گفت * كه امشب گل دولتت برشكفت عدوى تو شد مست ، درياب كار * همين دم برون بر تو سيصد سوار ايناج دلاور درآمد به اسب * تو گفتى مگر بود آذرگشسب برون برد از شهر يكسر سپاه * شبى بود چون روى زنگى سياه درآمد به لشكر گه شهريار * نبد هيچكس در ميان هوشيار محمد كه بر خيل سالار بود * در آن لحظه بيدار و هشيار بود بپوشيد خفتان چو شير ژيان * ببست از سر خشم و گردى ، ميان به اسب اندرآمد چو اسفنديار * غلامان برفتند بر پى ، سوار چو با كردگار جهان راز داشت * به تنها تن ، آن خيل را بازداشت چنين تا سپه بيشتر برنشست * برفتند و نامد در ايشان شكست چنان تا گه صبح كردند جنگ * به گردون گردان همىشد غرنگ بسى لشكر پهلوان كشته شد * شب تيره آن خيل سرگشته شد شكستى در آن لشكر آمد پديد * سپيده چو خورشيد لشكر كشيد جهانپهلوان با سپه بازگشت * اميران برفتند و ره درنوشت سوى شهر همدان شد از ساوه شاه * سپه جمع گشت اندر آن جايگاه پديد آمد آن سال سرماى سخت * بيفسرد چون سنگ ، بيخ درخت بسى مردم از زخم سرما بمرد * درخت و گيا پاك سرما ببرد ايناج دلاور سوى شاه رفت * برافروخت چون آتش تيز و تفت خرابى بسى كرد آن بدنشان * در آن بوموبر بد بسى خونفشان سوى . . . . . . . . . رفت و گرديد باز * به رى رفت آن گرد گردنفراز ز پانصد چو شد سال بر شصت و چار * اتابك بيامد چو باد بهار روان كرد لشكر دلاور به رى * بر اعداى دين بانگ مىزد كه هى ايناج اندر آن شهر سرگشته بود * ز كردار بد و از سپهر كبود قوى كرد از ترس باروى شهر * نخفتى در آن شهر شبها دو بهر